تبليغاتX
ثانیه های دلتنگی
ارزش هر انسانی به اندازه کتابهایی است که خوانده است

 

من پر از شعر و ترانه ، نغمه های عاشقانه

قصه ها تلخ و شیرین ، ایده های شاعرانه !

 

مثل یک آتشفشان ظاهرا آرام و خاموش

بی صدا و سرد اما می گدازم جاودانه

 

سخت می سوزد دلم بر آن عقاب بی پناهی

که برای جوجه هایش سا خت بر من آشیانه

 

وای ! می بینم که روزی سخت می لرزد درونم

وز میان آشیانش می کشد آتش زبانه

 

تک درختان قدیمی – خشک اما با صلابت –

ریشه کن خواهند شد از این هجوم وحشیانه

 

شعله های شعر : سرکش ، قافیه : نالان و سوزان

چشمه سوزانی از عشق ،

 انفجار یک ترانه

 ...

 کوه در آرامشی ژرف ،  – حس خوب روشنایی –

یک کمان رنگ رنگ و برق خورشید طلایی

 

می درخشد صورت کوه ، دامنش غرق شکوفه

رقص صدها قاصدک بر لاله های ارغوانی

 

جشن رنگ و نور و سایه ، خنده زیبای باران

روی گلبرگ غزلها ، قطره های صبحگاهی

 

در نگاه کوه اما اشک می لرزد دوباره

«ای عقاب بی گناهم  ! تو کجایی ، تو کجایی ؟!»

 ...

 اینهمه شعر و ترانه ، مثل بغضی تلخ و سنگین

چشم می بندم بر آنها  ، – زندگی کن عاقلانه ! –

 

ای عقاب بی پناهم ، مادرت کوهیست خاموش

چشم می دوزد به پرواز قشنگت عاشقانه

 

                                                          30 بهمن 1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:25  توسط زهرا  | 

نمی خوام از تو بگم شعر ولی

مگه میشه تو رو از قافیه کند ؟

مثل نقطه تو نوشتن لازمی

تو نباشی همه  پند ها می شه بند !

 

رنگ چشمات که مهم نیست آخه من

دنبال برق نگاتم همیشه

وقتی که داری برام حرف می زنی

دو تا خورشید تو چشات پیدا می شه

 

لب اون دو تا دریچه کوچیک

گلدون سبز چشامو می ذارم

گل می ده شکوفه میده ، می شکفه

همه این چیزا رو از تو دارم

 

هنوزم نفهمیدم قد تو رو

تو یه روز کوتاه ، یه روز بلند تری

نکنه سیاهی تو سرت باشه ؟!

نه ! همیشه تو به فکر « بهتر» ی

 

تو بپر ، من از همینجا رو زمین

می بینم پروازتو ،  یاد می گیرم

به خدا من هم یه روز بالا می آم

اگه تو نخوای بری من می میرم

 

نمی خوام زنجیری باشم رو پرات

نمی خوام پروازو از یاد ببری

همیشه عاشق پر زدن بودم

عاشق تو که می خواستی بپری

 

بسه دیگه نمی خوام خسته بشی

آخه من حرفام تمومی نداره

هر چقدر جمله ردیف کنم بازم

اولش تو ، آخرش تو ، دوباره ...

  

                                                 18 بهمن 1387

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:19  توسط زهرا  | 

 

به سرم زده ترانه بنویسم

می دونم ، از غصه خوردن بهتره

وقتی که فکرام مرتب تر بشن

معلومه شادی یا غم کدوم وره

 

به سرم زده همه غصه ها رو

بردارم یکی یکی رنگ کنم

صورتی ، بنفش، نارنجی و سبز

شایدم یکی رو هفت رنگ کنم

 

همه غصه های بزرگمو

به جای شادیها قالب بکنم

خودمو گول بزنم ، بخندم و

دوباره فکرای جالب بکنم :

 

« چی می شد هر کله چند تا دکمه داشت

دکمه شادی/غم ، عشق/ آزاد

هر کسی هر چی از این دنیا می خواست

با کلید به مغزش هم نشون می داد»

 

«کاشکی خوابها واقعی بودن و من

توی خواب یه آدم دیگه بودم

شایدم بدتر از اینها می شدم

یا شابد سر خوش و دیوونه بودم»

 

«کاش می شد زمان رو دست به سر کنم

نذارم جلو برن عقربه ها

و به هر کاری که می خوام برسم

مثل صبح تا شب نشستن روبروی دریا»

 

....

 

بشینم همش به حرفهای خودم

بکنم فکر و بخندم الکی

خودمو گم بکنم توی خیال

صبح تا شب بخندم اونهم زورکی !!

 

                                                     ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط زهرا  | 

«صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم»

 

دیگر نمی خواهم تو را در این دنیای پیچ در پیچ گم کنم . دیگر نمی خواهم تو را ببرند و من افسوس بخورم . دیگر نمی خواهم تنها بمانی .

دیگر نمی گذارم کسی تو را از من بگیرد . باز هم  خاطراتمان را با هم مرور می کنیم و از شوق اشک میریزیم . باز هم تو دنیا را به من نشان می دهی و من برای تو شعر می گویم ، غزل ، مثنوی ، چهار پاره ، قطعه یا حتی سپید .

فرقی نمی کند . مخاطب که تو باشی تمام جملات من به شعر تبدیل می شود . مطمئنم که هنوز کسی تو را نسروده است .

وقتی تو باشی تمام طرحهای کوچک ناتمامم به داستانهایی بدل می شوند که هرگز نظیر آن نوشته نشده .

  تو را خواهم نواخت. نت به نت . تو همان ملودی هستی که هنوز کسی تو را نشنیده است . می خواهم «تو» را به گوش همه برسانم .  تو را و تمام شادیهایت را ، تورا و تمام غصه هایت را ، تو را و تمام حرفهای نگفته ات را ، تو را و تمام رویاهای ناتمامت را ، تو را وتمام عشقت را .

نترس ، نمی خواهم گولت بزنم ! می خواهم تا همیشه با تو صادق باشم . می خواهم آنقدر دوستم داشته باشی که نگذاری کسی تو را از من جدا کند ، تو را گم کند ، بدزدد ، کور کند ، کر کند !

دیگر به کسی قول نمی دهم که تو را نبینم . دیگر توبه ای در کار نیست .

فقط صداقت است ...

و صداقت شفاف است ...

شفاف مثل رویاهای تو که با منی ، در منی ...

دخترک سرگردان ...

دخترک مبهوت ...

 

 ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:51  توسط زهرا  | 

 

عیسی علیه اسلام بسیار خندیدی و یحیی علیه السلام بسیار گریستی . یحیی به عیسی گفت که «تو از مکرهای دقیق حق قوی ایمن شدی که چنین می خندی ؟ » عیسی گفت که «تو از عنایتها و لطفهای دقیق و لطیف غریب حق قوی غافل شدی کخ چندینی می گریی ؟ » ولیی از اولیا درین ماجرا حاضر بود . از حق پرسیدند «از این دو که را مقام عالیتر است ؟ » جواب گفت که من آنجا هستم که ظن بنده ی من است . به هر بنده مرا خیالی است و صورتی است . هرچه او مرا خیال کند من آنجا باشم . من بنده آن خیالم که خق آنجا باشد .بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد . «خیالها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است»

اکنون خود را می آزما که از گریه و خنده ، از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره تو را کدام نافعتر است و احوال تو به کدام طریق راستتر می شود و ترقیت افزونتر . آن کار را پیش گیر .

 

 

فیه ما فیه – مولانا – تصحیح استاد بدیع الزمان فروزانفر – انتشارات خلاق

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:30  توسط زهرا  | 

« زیر خاکستر ذهنم باقیست ...»

 

آتش تمام شد .

به خاکستر نشست !

درها را بسته ام .

پنجره ها را هم  ،

نکند دوباره باد بیاید

و باز آتشی بر پا کند .

( زیر این خاکسترها همیشه  آتشی پنهان است )

 

۳/4/87

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:2  توسط زهرا  | 

 

قدم چه بلندتر شده ! فهمیدی !؟

دارم به تو می رسم عزیزم ٬ دیدی !؟

...انگار هنوز از تو کوتاهترم

گفتم که بمان ٬ رشد نکن ٬ نشنیدی ؟!

 

۸/۲/۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط زهرا  | 

گم شده

 

ظلمت زده  - ماه کاملم گم شده است –

طوفان زده ام و ساحلم گم شده است

صندوقچه سینه خالی است از ضربان

انگار دلم - وای دلم – گم شده است !

 

۸۶/۱۲/۷

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:32  توسط زهرا  | 

 

می شود از خیلی چیزها نوشت . از دروغ ، از درد ،  از حماقت ، از دو رویی آدمها ، از قدرت طلبی و از دلتنگی . اما جایی خوانده ام وقتی چیزی را ننویسی زودتر فراموش می کنی . شاید از سیاهی نوشتن ،  به صلاح هیچ کس نباشد .

چه کنم که هنر زشتی را دیدن و زیبایی را نوشتن ندارم ! بهتر است گاهی به رویاهایمان پناه ببریم . هر چند رویاها نمادی از حقیقتند .

دوست دارم به شیرینی یک خاطره مهمانتان کنم :

 

 

 

ماه

 

امشب كنار پنجره در جستجوي ماه

چشمان خويش را به سياهي سپرده ام

انگار ماه روشن من قهر كرده است

فهميده سالهاست فراموش كرده ام !!

 

من در ميان غفلتي از جنس فاصله

پيمان آسمانيم از ياد رفته است

آن اشكها و آنهمه قول و قرار را

اين قلب رنج ديده فراموش كرده است

 

يادش به خير ، گريه و راز و نياز ما

در حسرت وصال چه غمها كه برده ايم

با آرزوي وعده ديدار يكدگر

از صبح تا به شب هزار بار مرده ايم !

 

وقتي كه او غمين و نزار و ضعيف بود

با هم ز شادي دل و اميد گفته ايم

با هر بهانه اي كه به بار آورد نشاط

زنگار درد را ز دل خويش برده ايم

 

چون مي رسيد وعده ديدار چارده

آن ماه ناتمام ز شادي تمام بود

روياي عاشقانة ما اوج مي گرفت

اما خيال وصل ، خيالي چه خام بود

 

اين بار هم چو قبل پر از درد مي شديم

انگار حسرت دل ما انتها نداشت

بيچاره ماه كامل من زجر مي كشيد

يك زجر ناتمام كه حتي چرا نداشت !!

 

آن دوره هاي شادي و غم طي شد و دريغ

در گيرو دار عشق اميدي نيافتيم

گفتم به خويش ترك كنم اين خيال خام

«ما عاشقيم ! قافيه اي را نبا ختيم !»

 

«من عاشق نگاه پر از شادي تو ام

با رفتنم غم از دل تو نيز رفتني ست

من بر غم نبودن تو صبر مي كنم

از دل رود هر آنچه كه از ديده رفتني ست»

 

معشوق و عشق از دل من هر دو رفته اند

من سالهاست پنجره را ترك كرده ام

در پيچ و تاب ثانيه ها چرخ مي خورم

از آسمان ساكت شب دور مانده ام

 

ديشب نسيم با دل پر حسرت و غمين

مي گفت روي ماه زهجرت سياه شد !

در انتظار آمدنت سالها گريست

عمرش به باد رفت ، اميدش تباه شد !

 

من در خيال اينكه در اين سالهاي تلخ

من عاشقي شكسته دل و گنگ و خسته ام

فهميده ام تصور من اشتباه بود !

«معشوق سنگدل» !! دلش را شكسته ام

 

او سالها به رسم قديمي ميان ما

در چارده قرار چه بي تاب مي شده ست !

تنها ، به ياد قصه پر غصه  وصال

در چارده قرار دگر آب مي شده ست !

 

امشب كنار پنجره در جستجوي ماه

چشمان خويش را به سياهي سپرده ام

انگار ماه روشن من قهر كرده است

فهميده سالهاست فراموش كرده ام !!

 

5 دي 1384

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط زهرا  | 

نمي دانم از آمدنت خوشحال باشم يا نه .

نمي دانم در آمدنت چه حقيقتي نهفته است ، چنانكه نمي دانستم در نيامدنت چه رازي !

وقتي نبودي جوجه هاي كوچك كلمات هنوز سر از تخم در نياورده بودند و وقتي آمدي براي انگشتانم آشيانه اي نساختي تا جوجه هاي بي پناه ، در آن آرام مي گيرند.

وقتي آمدي ، خيلي دير شده بود .

آنقدر دير كه من تو را از دست داده بودم . حتي خودم را هم از دست داده بودم ! (هنوز هم نمي دانم بايد كجا دنبال خودم بگردم !)

آه ! كه اين ثانيه هاي دلتنگي چقدر كشدارند !

دلتنگي روي دلتنگي !

خروارها دلتنگي !

شايد به ارتفاع  بلندترين كوهها !

يا نه ! به ارتفاع بلندترين عشقها !

كاش تو اينجا بودي تا براي اين كلمات زشت ، يك قاب زيبا مي ساختي (زيبايي خيلي از آثار به قاب آنهاست !   درست مثل زيبايي نگاه تو ، در قاب چشمانت !)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:23  توسط زهرا  |